X
تبلیغات
زولا

دکلمه شعر خانه دوست کجاست

سلام دوستان عزیز


دکلمه شعر زیبای سهراب سپهری بنام خانه دوست کجاست 


و جواب فریدون مشیری


 که کار مشترکی ازخانوم هانیه بهرامی و بنده هست 


میکس و آهنگ گزاری هم توسط بنده انجام شده امیدوارم لذت ببرید



برای دانلود فایل روی لینک دانلود زیر کلیک کرده


سپس در صفحه باز شده بر روی دریافت فایل کلیک کنید


دانلود



[ سه‌شنبه 30 دی‌ماه سال 1393 ] [ 12:22 ب.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 5 نظر ]

مرد بیکاری برای آبدارچی گری ...

مرد بیکاری برای آبدارچی گری در شرکت مایکروسافت تقاضای کار داد.

 رئیس هیات مدیره با او مصاحبه کرد و نمونه کارش را پسندید.

سرانجام به او گفت شما پذیرفته شده اید.

آدرس ایمیل تان را بدهید تا فرم های استخدام را برای شما ارسال کنم.

 مرد جواب داد : متاسفانه من کامپیوتر شخصی و ایمیل ندارم.

ر ئیس گفت امروزه کسی که ایمیل ندارد وجود خارجی ندارد 

و چنین کسی نیازی هم به شغل ندارد.

مرد در کمال ناامیدی آنجا را ترک کرد.
 نمی دانست با ده دلاری که در جیب داشت چه کند.
 تصمیم گرفت یک جعبه گوجه فرنگی خریده دم در منازل مردم آن را بفروشد.

 او ظرف چند ساعت سرمایه اش را دوبرابر کرد.

 به زودی یک گاری خرید. اندکی بعد یک کامیون کوچک 

و چندی بعد هم ناوگان توزیع مواد غذایی خود را به راه انداخت!

او دیگر مرد ثروتمند و معروفی شده بود. تصمیم گرفت بیمه عمر بگیرد.

 به یک نمایندگی بیمه رفت و سرویسی را انتخاب کرد.

 نماینده بیمه آدرس ایمیل او را خواست ولی مرد جواب داد ایمیل ندارم.

 نماینده بیمه با تعجب پرسید شما ایمیل ندارید

 ولی صاحب یکی از بزرگترین امپراتوری های توزیع مواد غذایی در آمریکا هستید.

 تصورش را بکنید اگر ایمیل داشتید چه می شدید؟

مرد گفت: احتمالا آبدارچی شرکت مایکروسافت بودم.
برچسب‌ها: داستان جالب
[ یکشنبه 28 دی‌ماه سال 1393 ] [ 10:07 ق.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 6 نظر ]

پیرمرد عاشق

پیرمرد عاشق به زنش گفت: بیا یادی از گذشته های دور کنیم. من

میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم.


پیرزن قبول کرد.

فردا پیرمرد به کافه رفت. دو ساعت از قرار گذشت، ولی پیرزن نیومد.

وقتی برگشت خونه، دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه.

ازش پرسید: چرا گریه میکنی؟

پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:

بابام نذاشت بیام!!!

[ یکشنبه 21 دی‌ماه سال 1393 ] [ 10:09 ق.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 3 نظر ]

همواره دویدن

شوان راهب


 همیشه به شاگردهایش اهمیت مطالعه فلسفه جهان باستان را گوشزد میکرد


 یکی از شاگردها که بسیار با اراده بود


 تمام درسهای شوان را مینوشت و بقیه روز را به تامل بر اندیشه های کهن میگذراند


 سال بعد بیمار شد اما همچنان در کلاسهای درس حاضر میشد


 به استاد گفت هر چند بیمارم


 اما به مطالعه ادامه میدهم در آستانه رسیدن به فرزانگی ام 


و نباید وقتم را تلف کنم شوان به خشم آمد

.

.

.

 از کجا میدانی که فرزانگی پیش روی توست و باید همواره به دنبالش بدوی؟


شاید پشت سرت باشد و میخواهد به تو نزدیک شود 


اما تو نمیگذاری و مدام فرار میکنی آرام بگیر


 و بگذار اندیشه ها شکوفا بشوند


 این شیوه رسیدن به فرزانگی است

برچسب‌ها: داستان آموزنده
[ چهارشنبه 10 دی‌ماه سال 1393 ] [ 10:31 ق.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 10 نظر ]