X
تبلیغات
رایتل

آورده اند که...

آورده اند که روزی زبیده زوجه ی هارون الرشید در راه


 بهلول را دید که با کودکان بازی میکرد و با انگشت


 بر زمین خط می کشید.


پرسید : چه می کنی؟


گفت : خانه می سازم.


پرسید : این خانه را می فروشی؟


گفت : آری.


پرسید : قیمت آن چقدر است؟


بهلول مبلغی ذکر کرد.


زبیده فرمان داد که آن مبلغ را به بهلول بدهند و خود دور شد.


بهلول زر بگرفت و بر فقیران قسمت کرد.


شب هارون الرشید در خواب دید که وارد بهشت شده به خانه ای 


رسید و چون خواست داخل شود او را مانع شدند و گفتند


 این خانه از زبیده زوجه ی توست.


دیگر روز هارون ماجرا را از زبیده بپرسید.


زبیده قصه بهلول را باز گفت.


هارون نزد بهلول رفت و او را دید که با اطفال بازی می کند و خانه می سازد.


گفت : این خانه را می فروشی؟


بهلول گفت : آری


هارون پرسید : بهایش چه مقدار است؟


بهلول چندان مال نام برد که در جهان نبود.


هارون گفت : به زبیده به اندک چیزی فروخته ای.


بهلول خندید و گفت : زبیده ندیده خریده و تو دیده


 می خری میان این دو، فرق بسیار است.

[ یکشنبه 2 اسفند‌ماه سال 1394 ] [ 09:18 ق.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 6 نظر ]