چند داستان

کتانى از مادرش اجازه گرفت تا به مکّه برود، وقتى به بادیه رسید


 احتیاج به غسل پیدا کرد، با خود گفت


 شاید رعایت شرایط نکرده ام و خداوند


 مرا نپذیرفته است! برگشت و وقتى


 به خانه رسید، مشاهده کرد که مادرش


 پشت در به انتظار نشسته است


 گفت: اى مادر، شما به من اجازه داده بودید


 مادر گفت: بلى امّا خانه را بى تو نمى توانستم


 دید، از زمانى که تو رفته اى اینجا نشسته ام 


و نیت کرده بودم که تا باز آیى برنخیزم. کتانى تا مرگِ


 مادر نزد او ماند و پس از مرگ مادر به مکّه رفت و مجاور شد




روباه را پرسیدند که در گریختن از سگ، چند حیله دانی؟ گفت


 از صد فزون باشد؛ اما نیکوتر از همه اینست 


که من و او را با یکدیگر اتفاق دیدار نیفتد!





 شیر نری دلباخته‏ ی آهوی ماده شد.


شیر نگران معشوق بود و می‏ترسید


 بوسیله‏ ی حیوانات دیگر دریده شود.


به گزارش آکاایران: از دور مواظبش بود


پس چشم از آهو بر نداشت تا یک بار که از دور او 


را می نگریست، شیری را دید که به آهو حمله کرد


فوری از جا پرید و جلو آمد


دید ماده شیری است


چقدر زیبا بود  گردنی مانند مخمل 


سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت


با خود گفت: حتما گرسنه است


همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد


 و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد

[ چهارشنبه 30 تیر‌ماه سال 1395 ] [ 07:02 ق.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 14 نظر ]