حکایت

حکیمی را ناسزا گفتند. او هیچ جوابی نداد



حکیم را گفتند: ای حکیم، از چه روی جوابی ندادی؟



 حکیم گفت:از آن روی که در جنگی داخل



 نمی شوم که برنده آن بدتر از بازنده آن است






از بایزید بسطامی، عارف بزرگ، پرسیدند



 این مقام ارزشمند را چگونه یافتی؟ گفت



 شبی مادر از من آب خواست. نگریستم، آب در خانه نبود



 کوزه برداشتم و به جوی رفتم که آب بیاورم. چون باز آمدم



 مادر خوابش برده بود. پس با خویش گفتم اگر بیدارش کنم



 خطاکار خواهم بود آن گاه ایستادم تا مگر بیدار شود



 هنگام بامداد، او از خواب برخاست، سر بر کرد



 و پرسید: چرا ایستاده ای؟! قصه را برایش گفتم



 او به نماز ایستاد و پس از به جای آوردن فریضه، دست به دعا 



برداشت و گفت: خدایا! چنان که این پسر را



 بزرگ و عزیز داشتی، اندر میان خلق نیز او را عزیز و بزرگ گردان






سعدی گوید


هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده


 مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم


 به جامع کوفه درآمدم، دل تنگ. یکی را دیدم که پای نداشت


 سپاس نعمت حق به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.

[ جمعه 9 مهر‌ماه سال 1395 ] [ 07:40 ق.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 5 نظر ]