X
تبلیغات
رایتل

جالب...

یک بچه سیاهپوست آفریقائی در شعری


 بسیار زیبا گفته است....


 من وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم


وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم


وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی


 می میرم، هنوزم سیاهم و،تو ای آدم سفید....


وقتی به دنیا میای، صورتی ای


 وقتی بزرگ میشی، سفیدی


وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی


 وقتی سردت میشه، آبی ای


وقتی می ترسی، زردی


 وقتی مریض میشی، سبزی


و وقتی می میری، خاکستری ای


و تو به من میگی رنگین  پوست؟؟؟





پیرمرد، صدای زنگ را که شنید به سمت آیفون


 رفت و گوشی را برداشت؛ « بله؟» صدای ناراحت 


مرد جوانی را شنید که: «آقا جلوی بچه تون رو


 بگیرید! یه تفنگ آب پاش دستش گرفته


 از توی بالکن داره به مردم آب میپاشه!» نگاهی


 به بالکن انداخت و جواب داد: «شرمنده ام آقا! 


ببخشید! چشم! همین الان...» و در


 حالی که گوشی در دستش بود، با صدای بلند


 گفت: «بچه! تو داری اونجا چه غلطی میکنی


 بیا تو ببینم!» گوشی را گذاشت. همانجا


 نشست، خنده اش را که حبس کرده بود


 رها کرد و یک دل سیر خندید. بعد چهار


 دست و پا به سمت صندلی راحتی اش


 رفت، تفنگ  را برداشت و دوباره رفت توی بالکن

برچسب‌ها: داستان جالب، داستان کوتاه، داستان
[ یکشنبه 3 بهمن‌ماه سال 1395 ] [ 08:47 ب.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 2 نظر ]