X
تبلیغات
رایتل

داستان ترسناک...

در دهی کوچک خانواده ای بسیار شاد زندگی خوب و خوشی داشتند


 محسن پدر خانواده برای تابستان برنامه سفری1هفته ای


 به شمال را درنظر دارد سرانجام روز4شنبه محسن وخانواده اش


 راهی شمال میشوند.جاده خیلی خلوت بود و بین محسن


 وخانواده اش سکوت سنگینی برقرار بودتا اینکه نیمه شب 


به شمال میرسند و به هتل میروند ویک اتاق کرایه میکنند


 وارد اتاق میشوند اتاق کوچکی با4تخت برای خودش


 همسرش پسرش ودخترش.خلاصه همه اماده خواب میشوند


 که یکی در میزند ورضا پسر محسن در راباز میکند


 وکارکن هتل در پشت درنمایان میشود وبه رضا میگوید


 ساعت3مراقب باشید و بدون هیچ حرف دیگری میرود


رضا که تعجب کرده نگاهی به ساعت که عدد1رانشان 


میده میکند و با ترس میرو به تخت خوابش وهمه بخواب


 میروند ساعت2نیمه شب محسن از تشنگی بیدار میشود


 و میخواهد اب بخورد ولی همین که میخواهد


 اب بخورد خشکش میزنه جای اب خون تو پارچ بود


فریاد بلندی میزند که همه بیدار میشند ورضا چراغ رو


 روشن میکنه و میگه چی شده بابا محسن میگه اب


 به خون تبدیل شده همسرش از کلافگی


 جیغی میزنده ومیگوید دیونه شدی


توپارچ که اب هست خون کجا بود


محسن به پارچ نگاه میکند ودرعین ناباوری اب درون پارچ 


بود محسن که فکر میکنه خیلاتی شده اب میخوره وچراغ 


رو خاموش میکنه ودوباره همه به خواب میرن.ساعت3شب 


محسن با صدای زنگ موبایلش بلند میشه یه شماره ناشناس 


بود گوشی رو جواب میده ومیگه:الو اما جوابی نمیشنوه تا 


اینکه شخصی با صدای شیطانی شروع به خندیدن میکنه


 محسن از ترس گوشی رو میندازه که خود


 به خود چراغ ها روشن میشن


 محسن جیغ بلندی میزند همه خانواده اش غرق خون


 رو تخت افتاده بودند محسن به سمت در میرود اماد


 قفل شده بود محسن سر برمیگرداند میبینه اعضای خانواده اش 


به سمتش حرکت میکنند و صدایی زوزه مانند از شان شنیده


 میشود ومحسن را محاصره میکنند وبا دندان هایشان که تیز شده 


شروع به تکه تکه کردن محسن میکنند صبح وقتی پیش 


خدمت میاد برای تمیز کردن اتاق اثری از محسن و


خانواده اش نبود واتاق مرتب بود


 پیش خدمت لبخندی زد و غیب شد

[ یکشنبه 7 آبان‌ماه سال 1396 ] [ 10:02 ق.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 8 نظر ]