مردی می خواست...

مردی می خواست تا یک طوطی سخنگو بخرد


طوطی های متعددی را دید و قیمت 


جوان ترین و زیباترین شان را پرسید


فروشنده گفت


این طوطی


 چهار میلیون


دلیل آورد این طوطی شعر نو میگه


 تموم شعرای شاملو، اخوان


 نیما و فروغ رو از حفظه


مشتری به دنبال طوطی ارزان تر


یکی پیدا کرد که پیر بود


 اما هنوز آب و رنگی داشت


رو به فروشنده گفت


 پس این را می خرم که پیر


 است و نباید گران باشد


 این فکرشو نکن


قیمت این بالای شش هفت میلیونه


چون تمام اشعار حافظ و سعدی و خواجوی


 کرمانی رو از حفظه مرد نا امید نشد و


طوطی دیگری پیدا کرد که


 حسابی  زهوار در رفته بود


گفت این که مردنی است و حتماً ارزان


این فکرشو نکن


 قیمتش بالای پونزده شونزده میلیونه


چون اشعار سوزنی سمرقندی


 و انوری و مولوی رو حفظه


مرد که نمی خواست دست خالی برگردد


 به طوطی دیگری اشاره می کند که


بال و پر ریخته بر کف قفس


 بی حرکت افتاده و لنگ هایش هوا بود


انگار نفس هم نمی کشید


 این یکی را می خرم که


 پیداست مرده، حرف که نمی زند


حتماً هیچ هنری هم ندارد و باید خیلی ارزان باشد


این یکی  اصلاً فکرشو نکن


 قیمت این بالای شصت هفتاد میلیونه


 آخه چرا؟ مگه اینم شعر می خونه


 نه شعر نمی خونه


حتی ندیدم تا امروز حرف بزنه


اصلا هیچ کاری نمی کنه


اما این سه تا طوطی دیگه بهش میگن استاد

[ شنبه 19 اسفند‌ماه سال 1396 ] [ 03:02 ب.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 1 نظر ]