ولادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها و روز مادر ( روز زن ) بر تمامی مادران عزیز مبارک باد.

به یاد آر چشمانی را که بر تو نگران بودند
به یاد آر دستانی را که شب ها با نوازش های خود دردهای تو را تسکین می دادند
به یاد آر دلی را که به خاطر تو زخم ها خورده است
آن هنگام زانو بر زمین بگذار و موهبت مادر را سپاس دار ...


ولادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها و روز مادر ( روز زن ) بر تمامی مادران عزیز مبارک باد.

[ شنبه 30 فروردین‌ماه سال 1393 ] [ 12:57 ب.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 6 نظر ]

خانم جوانی که در کودکستان....

خانم جوانی که در کودکستان برای بچه های 4 ساله کار میکرد

 میخواست چکمه های یه بچه ای رو پاش کنه ولی چکمه ها به پای بچه نمیرفت.

بعد از کلی فشار... و خم و راست شدن، بچه رو بغل میکنه و میذاره روی میز، بعد روی زمین بلاخره با هزار جابجایی و فشار چکمه ها رو پای بچه میکنه و یه نفس راحت میکشه که ... هنوز آخیش گفتن تموم نشده که بچه میگه: این چکمه ها لنگه به لنگه است.
خانم ناچار با هزار بار فشار و اینور و اونور شدن و مواظب باشه که بچه نیفته هرچه تونست کشید تا بالاخره چکمه های تنگ رو یکی یکی از پای بچه درآورد.
گفت ای بابا و باز با همان زحمت زیاد پوتین ها رو این بار دقیق و درست پای بچه کرد؛ولی با چه زحمتی...که بچه یهو میگه: این پوتینها مال من نیست!!
خانم جوان با یه بازدم طولانی و کله تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبانگیرش شده، با خستگی تمام نگاهی به بچه انداخت و گفت آخه چی بهت بگم.
دوباره با زحمت بیشتر چکمه هارو رو در آورد. وقتی تمام شد پرسید: خب حالا پوتینهای تو کدومه؟
بچه گفت: همین ها پوتینهای برادرمه ولی مامانم گفت اشکالی نداره میتونم پام کنم....
مربی که دیگه خون خونشو میخورد سعی کرد خونسردی خودش رو حفظ کنه و دوباره این پوتینهایی رو که به پای این بچه نمیرفت به پای اون کرد. یک آه طولانی کشید و بعد گفت: خب حالا دستکشهات کجان؟ توی جیبت که نیستن.
بچه گفت: توی چکمه هام بودن دیگه!!!!

برچسب‌ها: داستان طنز
[ پنج‌شنبه 28 فروردین‌ماه سال 1393 ] [ 10:19 ق.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 12 نظر ]

یک روز دو دوست با هم و با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند....

یک روز دو دوست با هم و با پای پیاده  از جاده ای در بیابان عبور می کردند.بعد از چند ساعت سر موضوعی با هم اختلاف پیدا کرده و به مشاجره پرداختند.وقتی که مشاجره آنها بالا گرفت ناگهان یکی از دو دوست به صورت دوست دیگرش سیلی محکمی زد .بعد از این ماجرا آن دوستی که سیلی خورده بود بر روی شنهای بیابان نوشت :

امروز بهترین دوستم به من سیلی زد.

سپس به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند.چون خیلی خسته بودندتصمیم گرفتند که همانجا مدتی در کنار برکه به استراحت بپردازند.

ناگهان پای آن دوستی که سیلی خورده بود لغزید و به برکه افتاد.

کم کم او داشت غرق می شد که دوستش دستش را گرفت و او را نجات داد .بعد از این ماجرا او بر روی صخره ای که در کنار برکه بود این جمله را حک کرد:

امروز بهترین دوستم مرا از مرگ نجات داد.

بعد از آن ماجرا دوستش پرسید این چه کاری بود که تو کردی ؟

وقتی سیلی خوردی روی شنها آن جمله را نوشتی و الان این جمله را روی سنگ حک کردی ؟

دوستش جواب داد وقتی دلمان از کسی آزرده می شود باید آن را روی شنها بنویسیم تا بادهای بخشش آن را با خود ببرد. ولی وقتی کسی به ما خوبی می کند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آنرا به فراموشی بسپارد.

برچسب‌ها: داستان آموزنده
[ دوشنبه 25 فروردین‌ماه سال 1393 ] [ 09:31 ق.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 11 نظر ]

دانلود دکلمه بسیار زیبای شعر "هرسال یک دهه دل من شور میزند" با صدای مریم

دانلود دکلمه بسیار زیبای شعر "هرسال یک دهه دل من شور میزند" با صدای مریم
شعر از:سید حمیدرضا برقعی

برای دانلود فایل روی لینک دانلود زیر کلیک کرده سپس در صفحه باز شده بر روی دریافت فایل کلیک کنید

برچسب‌ها: دکلمه
[ شنبه 23 فروردین‌ماه سال 1393 ] [ 12:23 ق.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 3 نظر ]

ملا نصرالدین هر روز در بازار...

ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست می‌انداختند. دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد.
تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملا نصرالدین را آنطور دست می‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند. ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آ ن‌هایم. شما نمی‌دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده‌ام.
برچسب‌ها: داستان جالب
[ پنج‌شنبه 21 فروردین‌ماه سال 1393 ] [ 11:24 ب.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 10 نظر ]
1 2 3 >>