آهنگ وقت عاشقی

سلام دوستای مهربونم

امیدوارم حالتون خوب باشه و چهارشنبه

سوری بهتون خوش بگذره

دلنواخته کوتاهی رو اجرا کردم

که امیدوارم خشتون بیاد


دانلود

برچسب‌ها: دلنواخته
[ دوشنبه 24 اسفند‌ماه سال 1394 ] [ 10:28 ب.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 3 نظر ]

آهنگری با وجود...

آهنگری با وجود رنجهای متعدد و بیماری اش عمیقا به خدا عشق می ورزید

 روزری یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت،از او پرسید

تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می کند را دوست داشته باشی؟

آهنگر سر به زیر اورد و گفت

وقتی که میخواهم وسیله آهنی بسازم،یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم

سپس آنرا روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواه درآید

اگر به صورت دلخواهم درآمد،می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود

اگر نه آنرا کنار میگذارم

همین موصوع باعث شده است که همیشه به درگاه خدا دعا کنم 

که خدایا ، مرا در کوره های رنج قرار ده ،اما کنار نگذار

[ یکشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1394 ] [ 01:22 ب.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 18 نظر ]

بعد از خوردن غذا بیل گیتس...

بعد از خوردن غذا بیل گیتس

5 دلار به عنوان انعام به پیش خدمت دادپیشخدمت ناراحت شد.

بیل گیتس متوجه ناراحتی پیشخدمت شد و سوال کرد : 

چه اتفاقی افتاده؟پیشخدمت : من متعجب شدم ....


بخاطر اینکه در میز کناری پسر شما 50 دلار به من انعام داد در

 درحالی که شما که پدر او هستید و پولدار ترین

انسان روی زمین هستید فقط 5دلار انعام می دهید !

گیتس خندید و جواب معنا داری گفت :او پسر پولدار ترین مرد روی زمینه و من پسر یک نجار ساده ام.
[ شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1394 ] [ 05:15 ب.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 2 نظر ]

آورده اند که...

آورده اند که روزی زبیده زوجه ی هارون الرشید در راه


 بهلول را دید که با کودکان بازی میکرد و با انگشت


 بر زمین خط می کشید.


پرسید : چه می کنی؟


گفت : خانه می سازم.


پرسید : این خانه را می فروشی؟


گفت : آری.


پرسید : قیمت آن چقدر است؟


بهلول مبلغی ذکر کرد.


زبیده فرمان داد که آن مبلغ را به بهلول بدهند و خود دور شد.


بهلول زر بگرفت و بر فقیران قسمت کرد.


شب هارون الرشید در خواب دید که وارد بهشت شده به خانه ای 


رسید و چون خواست داخل شود او را مانع شدند و گفتند


 این خانه از زبیده زوجه ی توست.


دیگر روز هارون ماجرا را از زبیده بپرسید.


زبیده قصه بهلول را باز گفت.


هارون نزد بهلول رفت و او را دید که با اطفال بازی می کند و خانه می سازد.


گفت : این خانه را می فروشی؟


بهلول گفت : آری


هارون پرسید : بهایش چه مقدار است؟


بهلول چندان مال نام برد که در جهان نبود.


هارون گفت : به زبیده به اندک چیزی فروخته ای.


بهلول خندید و گفت : زبیده ندیده خریده و تو دیده


 می خری میان این دو، فرق بسیار است.

[ یکشنبه 2 اسفند‌ماه سال 1394 ] [ 09:18 ق.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 6 نظر ]