یه همچین موردی در واقعیت هم دیده شده





برچسب‌ها: ترول
تاریخ : سه‌شنبه 26 فروردین‌ماه سال 1393 | 06:53 ب.ظ | نویسنده : korosh | نظرات (2)

یک روز دو دوست با هم و با پای پیاده  از جاده ای در بیابان عبور می کردند.بعد از چند ساعت سر موضوعی با هم اختلاف پیدا کرده و به مشاجره پرداختند.وقتی که مشاجره آنها بالا گرفت ناگهان یکی از دو دوست به صورت دوست دیگرش سیلی محکمی زد .بعد از این ماجرا آن دوستی که سیلی خورده بود بر روی شنهای بیابان نوشت :

امروز بهترین دوستم به من سیلی زد.

سپس به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند.چون خیلی خسته بودندتصمیم گرفتند که همانجا مدتی در کنار برکه به استراحت بپردازند.

ناگهان پای آن دوستی که سیلی خورده بود لغزید و به برکه افتاد.

کم کم او داشت غرق می شد که دوستش دستش را گرفت و او را نجات داد .بعد از این ماجرا او بر روی صخره ای که در کنار برکه بود این جمله را حک کرد:

امروز بهترین دوستم مرا از مرگ نجات داد.

بعد از آن ماجرا دوستش پرسید این چه کاری بود که تو کردی ؟

وقتی سیلی خوردی روی شنها آن جمله را نوشتی و الان این جمله را روی سنگ حک کردی ؟

دوستش جواب داد وقتی دلمان از کسی آزرده می شود باید آن را روی شنها بنویسیم تا بادهای بخشش آن را با خود ببرد. ولی وقتی کسی به ما خوبی می کند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آنرا به فراموشی بسپارد.



برچسب‌ها: داستان آموزنده
تاریخ : دوشنبه 25 فروردین‌ماه سال 1393 | 09:31 ق.ظ | نویسنده : korosh | نظرات (9)



برچسب‌ها: ترول
تاریخ : شنبه 23 فروردین‌ماه سال 1393 | 09:31 ب.ظ | نویسنده : korosh | نظرات (7)
دانلود دکلمه بسیار زیبای شعر "هرسال یک دهه دل من شور میزند" با صدای مریم
شعر از:سید حمیدرضا برقعی

برای دانلود فایل روی لینک دانلود زیر کلیک کرده سپس در صفحه باز شده بر روی دریافت فایل کلیک کنید



برچسب‌ها: دکلمه
تاریخ : شنبه 23 فروردین‌ماه سال 1393 | 12:23 ق.ظ | نویسنده : korosh | نظرات (3)
ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست می‌انداختند. دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد.
تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملا نصرالدین را آنطور دست می‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند. ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آ ن‌هایم. شما نمی‌دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده‌ام.


برچسب‌ها: داستان جالب
تاریخ : پنج‌شنبه 21 فروردین‌ماه سال 1393 | 11:24 ب.ظ | نویسنده : korosh | نظرات (9)

   1    2    3    4    5      ...    174    >>

تکتا تولز ابزار رایگان وبلاگ

تکتا تولزساخت کد موزیک آنلاین

کد آمارگیر

دریافت کد پیغام خوش آمدگویی

دریافت کد پیغام خوش آمدگویی

Bet365