ღღღسر سپردهღღღ

سلام دوستان عزیزم

یه  آهنگ با اف ال  آماده  کردم  که  امیدوارم  قشنگ شده  باشه



دانلود


نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد‌ماه سال 1394ساعت 08:36 ب.ظ توسط korosh zadbood نظرات (0)

سلام دوستان عزیزم

دکلمه دیگه ای رو تنظیم و تدوین کردم به نام 

شب سرد البته امیدوارم  قشنگ شده باشه

متن این دکلمه از اشعار سهراب سپهری  و موسیقی که استفاده کردم از آهنگ 

بیکلام  بابک یوسفی  بنام  بیاض هست  که امیدوارم لذت ببرید



دانلود

نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد‌ماه سال 1394ساعت 03:02 ب.ظ توسط korosh zadbood نظرات (0)

سگی که حرف میزنه
خودتون ببنید.....
نوشته شده در پنج‌شنبه 8 مرداد‌ماه سال 1394ساعت 07:25 ق.ظ توسط korosh zadbood نظرات (0)

سلام دوستان عزیز

قبل از هر چیز باید پوزش بخوام بخاطر اینکه

 یهویی وبلاگ رو از دسترس خارج کردم

چون به این نتیجه رسیدم که یه سری تغییرات در وب

 ایجاد کنم و یه مدت با این چالش  روبرو بودم

تا اینکه ایده "گلچین"به ذهنم رسید

همونطور که از پستهای قبل پیداست در این  وب قبلا داستان نمایش داده میشد بیشتر

اما از امروز بنده تو محیط وب میگردم و سعی میکنم بهترینها

 رو از هر چیزی موزیک.. فیلم..داستان..مطالب جالب و....

به نمایش بگزارم  و همچنین چون به موزیک علاقه زیادی دارم

 در کنار اینها پروژه های اف ال خودم  رو  در معرض دید قرار بدم

سعی میکنم یکی دو روز یه بار آپ کنم

و امروز هم با یه 

موزیک از حامی به نام طلای دار

خدمت رسیدم


دانلود

نوشته شده در سه‌شنبه 6 مرداد‌ماه سال 1394ساعت 01:05 ب.ظ توسط korosh zadbood نظرات (7)


روزی حضرت موسی در خلوت ،خویش از خدایش سئوال می کند : آیا کسی 

هست که با من وارد بهشت گردد ؟ خطاب میرسد :

 آری ! موسی با حیرت می پرسد : آن شخص کیست ؟ 

خطاب میرسد : او مرد قصابی است در فلان محله ،

 موسی می پرسد : میتوانم به دیدن او بروم ؟ 

خطاب میرسد : مانعی ندارد !فردای آن روز موسی

 به محل مربوطه رفته و مرد قصاب را ملاقات می کند و

 می گید : من مسافری گم کرده راه هستم ،

 آیا می توانم شبی را مهمان تو باشم ؟ قصاب در جواب
 
می گوید : مهمان حبیب خداست ، لختی بنشین تا کارم را انجام دهم .

 آن گاه با هم به خانه می رویم ، موسی با کنجکاوی

 وافری به حرکات مرد قصاب می نگرد و می بیند

 که او قسمتی از گوشت ران گوسفند را برید و قسمتی

 از جگر آنرا جدا کرد در پارچه ای پیچید و...کنار گذاشت .

 ساعاتی بعد قصاب می گوید : کار من تمام است برویم ،

 سپس با موسی به خانه قصاب می روند و به محض ورود 

به خانه ، رو به موسی کرده و می گوید : لحظه ای 

تامل کن ! موسی مشاهده می کند که طنابی را به

 درختی در حیاط بسته ، آنرا باز کرده و آرام آرام

 طناب را شل کرد . شیئی در وسط توری که مانند 

تورهای ماهیگیری بود نظر موسی را به خودجلب کرد ،

 وقتی تور به کف حیاط رسید ، پیرزنی را در میان آن دید

 با مهربانی دستی بر صورت پیرزن کشید ، سپس 

با آرامش و صبر و حوصله مقداری غذا به  او داد ،

 دست و صورت او را تمیز کرد و خطاب به پیرزن گفت :

 مادرجان دیگر کاری نداری ، و پیرزن می گوید :

 پسرم ان شاءالله که در بهشت همنشین موسی 

شوی . سپس قصاب پیرزن را مجدداً در داخل 

تور نهاده بر بالای درخت قرارداده و پیش موسی آمده

 و با تبسمی می گوید : او مادر من است و آن قدر پیر شده 

که مجبورم او را این گونه نگهداری کنم  و از همه جالب تر آن که

 همیشه این دعا را برای من می خواند که " انشاء الله 

در بهشت با موسی همنشین شوی ! "چه دعایی 

!! آخر من کجا و بهشت کجا ؟ آن هم با موسی

 !موسی لبخندی می زند و به قصاب می گوید : 

من موسی هستم و تویقیناً به خاطر دعای مادر در بهشت همنشین من خواهی شد .
نوشته شده در جمعه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1394ساعت 04:03 ب.ظ توسط korosh zadbood نظرات (2)

  1    2    3    4    5    ...    144  >>
قالب برای بلاگ


Archives
Links
Design
Specific
Others