X
تبلیغات
مجتمع فنی
ღღღسر سپردهღღღ

ღღღسر سپردهღღღ

مرد جوان وارد طلافروشی شد


 و حلقه‌ای را انتخاب کرد. طلافروش پرسید


«آیا می‌خواهید داخل حلقه نوشته‌ای حک شود؟»


مرد جوان گفت: «بله، لطفاً حک شود


 تقدیم به عزیزترینم، مریم.»


طلافروش پرسید: « خواهر شماست؟»


مرد گفت: «قرار است با هم نامزدشویم.»


طلافروش گفت: «من اگر جای شما بودم


 این را داخل حلقه نمی‌نوشتم. اگر نظر 


شما یا او عوض شود دیگر نمی‌توانید


 از این حلقه استفاده کنید.»


مرد گفت: «پیشنهاد شما چیست؟»


طلافروش گفت: «این را تقدیم می‌کنم


 به اولین و آخرین عشقم. با این کار


 شما می‌توانید از این حلقه بارها 


استفاده کنید. من خودم هم همین کار راکردم. 


+نوشته شده در جمعه 4 تیر‌ماه سال 1395ساعت08:41 ق.ظتوسط korosh zadbood | نظرات  4 

نظرات  4 

از بهر روز عید سلطان محمود خلعت 


هر کس تعیین می کرد.چون به تلخک رسید


فرمود که پالانی بیاورید و به او بدهید‌ چنان کردند.


چون مردم خلعت پوشیدند تلخک آن پالان


 را در دوش گرفت و به مجلس سلطان آمد


گفت:ای بزرگان عنایت سلطان در حق بنده 


از اینجا معلوم کنید که شما را خلعت


ازخزانه فرمود و جامه خاص از تن در آورد و بر من پوشانید





مردی زشت و بد اخلاق از بهلول سئوال نمود


که خیلی میل دارم شیطان را ببینم.بهلول گفت


اگر آئینه در خانه نداری در آب زلال نگاه کن حتما شیطان را خواهی دید




راستی سلام....امیدوارم حالتون خوب باشه


به خیر و خوشی امتهانام تموم شد البته 


امیدوارم به خیر بگذره


اگه خدا بخواد بعد از سالها قراره ترک تحصیل کنم


اصلا یه جوری شدم یاد کلاس اول دبستانم افتادم


از این به بعد سعی میکنم زود به زود آپ کنم


انشاالله همیشه شاد و خوشحال و تندرست باشین 


+نوشته شده در پنج‌شنبه 3 تیر‌ماه سال 1395ساعت08:43 ق.ظتوسط korosh zadbood | نظرات  2 

نظرات  2 

سلام دوستای مهربونم 


دلنواخته کوتاهی  رو با اف ال استدیو تنظیم کردم که البته


شعر این کار بیت هایی  از اشعار خانم فرخزاد هست به نام "اسیر"


امیدوارم خشتون بیاد



دانلود

+نوشته شده در پنج‌شنبه 27 خرداد‌ماه سال 1395ساعت02:26 ب.ظتوسط korosh zadbood | نظرات  8 

نظرات  8 

.درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد . چشمش به شاه

 افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد 

 کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند 

کریم خان گفت :این اشاره‌ های تو برای چه بود ؟

درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم 

آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده ؟

کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه می‌خواهی ؟

درویش گفت : همین قلیان ، مرا بس است 

چند روز بعد درویش قلیان

 را به بازار برد و قلیان بفروخت 

 خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌ خواست 

نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد ! پس جیب درویش پر از سکه کرد

 و قلیان نزد کریم خان برد !روزگاری سپری شد

 درویش جهت تشکر نزد خان رفت 

ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست 

اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت :

نه من کریمم نه تو ؛ کریم فقط خداست ، که جیب مرا

 پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست 

+نوشته شده در سه‌شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1395ساعت03:20 ب.ظتوسط korosh zadbood | نظرات  3 

نظرات  3 

روزی خلیفه هارون الرشید و جمعی از درباریان به شکار رفته بودند.


 بهلول با آنها بود در شکارگاه آهویی نمودار شد. خلیفه تیری 


به سوی آهو انداخت ولی به هدف نخورد. بهلول گفت احسنت !!!


خلیفه غضبناک شد و گفت مرا مسخره می کنی ؟


بهلول جواب داد : احسنت من برای آهو بود که خوب فرار نمود.



روزی وزیر خلیفه به تمسخر بهلول را گفت


 خلیفه تو را حاکم به سگ و خروس و خوک نموده است


 بهلول جواب داد پس از این ساعت قدم از فرمان من


 بیرون منه، که رعیت منی. همراهان وزیر همه به خنده


 افتادند و وزیر از جواب بهلول منفعل و خجل گردید.

+نوشته شده در سه‌شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1395ساعت01:03 ب.ظتوسط korosh zadbood | نظرات  6 

نظرات  6 

  1    2    3    4    5    ...    158  >>