X
تبلیغات
رایتل
ღღღسر سپردهღღღ

ღღღسر سپردهღღღ


سلام  دوستای عزیز و مهربونم

پیشاپیش

عیدتون مبارک بهارتون سبز  و پر از شادی



پیرزنی در یک خانه ی کوچک به تنهائی زندگی می کرد


 حیاط خانه ی او پر از درختان میوه و گلهای رنگارنگ بود


 او خیلی دوست داشت که عمو نوروز را ببیند


او هر سال چند روز قبل از آمدن بهار حسابی خانه


 تکانی می کرد. روز اول بهار صبح زود از


 خواب بیدار می شد و حیاط را آب و جارو می کرد.


پیرزن لباس های نو و تمیز می پوشید. او سفره هفت 


سین را درایوان خانه پهن می کرد و در سفره 


سیب، سنبل، سکه، سنجد، سیر، سرکه و سبزه


 می گذاشت. پیرزن در کنار سفره به 


انتظار عمو نوروز می نشست


اما مثل هر سال، پیر زن از خستگی زیاد


 به خواب می رفت،و وقتی بیدار می شد که عمو


 نوروز بعد از خوردن شیرینی واستراحت در


 کنار سفره ی هفت سین رفته بود تا آمدن


 بهار را به مردم شهر ها و روستاهای دیگر 


خبر بدهد. عمو نوروزمثل سال های قبل شاخه گلی 


هم روی سفره ی هفت سین پیر زن به یادگار


 گذاشته بود. پیر زن برای دیدن


 عمونوروزمی بایست یک سال دیگر صبر کند



او که فردى نیک سیرت و سیاه صورت است



حاجی فیروزخوانده مى شود



نظر برخى محققان در مورد انتخاب رنگ



 صورت و پوشیدن لباس سرخ، بر این است که



 این انتخاب خود نمادى از یک تحول عظیم 



طبیعى است. این که بهار شکوفه هاى سرخ



 را در میان سیاهى سرما ارمغان مى آورد



 الهامى براى طراحى صورت و لباس حاجی فیروز است



 صورت سیاه شده وى نمادى از سیاهى سرماى



 زمستان است و لبان و لباس هاى سرخش نمادى



 از بهار که بر پیکره این سرما مى نشیند و حرکات 



و آواز خواندی اش نیز دلیلى بر همین ادعاست



 گویا این کار در قدیم به عهده غلامان سیاه بود که به 



علت طرز تلفظ ناقص و نامأنوس واژه ها 



و طبع شادى طلبشان، مردم 



را به خنده و شادى و امید وا مى داشتند.

+نوشته شده در شنبه 28 اسفند‌ماه سال 1395ساعت05:18 ق.ظتوسط korosh zadbood | نظرات  2 

نظرات  2 

مردی سالخورده با پسر تحصیل کرده‌اش روی مبل


 خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست


پدر از فرزندش پرسید:  این چیه  پسر پاسخ داد کلاغ


پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه


پسر گفت  بابا من که همین الان بهتون گفتم  کلاغه


بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار


 پرسید این چیه  عصبانیت در پسرش 


 موج میزد و با همان حالت گفت کلاغه کلاغ


پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت


 صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند


در آن صفحه این طور نوشته شده بود: امروز پسر کوچکم 


۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی


 روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من


 پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است


 هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او 


جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی 


نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری


 نسبت به او پیدا می‌کردم




جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق


 او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق 


نمی‌یافت  مردی زیرک از ندیمان پادشاه هنگامیکه 


دلباختگی او را دید و جوان را ساده و خوش قلب یافت


 به او گفت: پادشاه اهل معرفت است، اگر احساس کند 


که تو بنده‌ی مخلص خدا هستی، خودش به سراغ تو خواهد آمد.


جوان به امید رسیدن به معشوق، گوشه‌گیری پیشه کرد و به


 عبادت و نیایش پروردگار مشغول شد، به


 طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید


 و آثار اخلاص در او تجلی یافت. روزی گذر پادشاه بر مکان


 او افتاد، احوال وی را جویا شد و متوجه شد که وی از بندگان


 با اخلاص خداوند است. در همان جا از وی خواست که به 


خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند


 جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد


همین که پادشاه از آن مکان دور شد


جوان وسایل خود را جمع کرد


 و به مکانی نامعلوم رفت. ندیم پادشاه از رفتار 


جوان تعجب کرد و به جست و جوی وی پرداخت


 تا علت این تصمیم را بداند. بعد از مدتها جستجو او را یافت


 و گفت تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن 


گونه بی قرار بودی، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو


 آمد و خواستار ازدواج تو با دخترش شد فرار کردی


جوان گفت اگر بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به


 معشوق بود، پادشاهی را به در خانه‌ام آورد، چرا قدم 


در بندگی راستین نگذارم تا


 پادشاه جهان را در خانه‌ی خویش نبینم


+نوشته شده در دوشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1395ساعت11:02 ب.ظتوسط korosh zadbood | نظرات  3 

نظرات  3 

 زبونش می گرفته، می ره داروخونه می گه: آقا دیب داری


کارمند داروخونه می گه: دیب دیگه چیه


 جواب می ده: دیب دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره


کارمنده می گه: والا ما تا حالا دیب نشنیدیم. چی هست این دیب


می گه: بابا دیب، دیب


طرف می‌بینه نمی فهمه، می ره به رئیس داروخونه می گه


اون میاد ‌می پرسه: چی می‌خوای عزیزم


 می گه: دیب


رئیس می پرسه: دیب دیگه چیه


می گه: بابا دیب دیگه. این 


ورش دیب داره، اون ‌ورش دیب داره


رئیس داروخونه می گه: تو مطمئنی که اسمش دیبه


می گه: آره بابا. خودم دائم مصرف 


دارم. شما نمی‌دونید دیب چیه


رئیس هم هر کاری می‌کنه، نمی تونه 


سر در بیاره و کلافه می شه


یکی از کارمندای داروخونه میاد جلو و می گه: یکی از


 بچه‌های داروخونه مثل همین آقا زبونش


 می‌گیره. فکر کنم بفهمه این


 چی می‌خواد. اما الان شیفتش نیست


رئیس داروخونه که خیلی مشتاق شده بود بفهمه 


دیب چیه، گفت: اشکال نداره. یکی


 بره دنبالش، سریع برش داره بیارتش


میرن اون کارمنده رو میارن. وقتی 


می رسه از  می‌پرسه: چی می خوای


 می گه: دیب


کارمنده می گه: دیب


 آره


کارمند می گه: که این ورش 


دیب داره، اون ورش دیب داره


 آره


داریم


 چطور نفهمیدن تو چی می خوای


 کارمنده سریع می ره توی انبار و دیب رو میذاره


 توی یه کیسه نایلون مشکی و میاره


 می ده بهش اونم می ره پی کارش


همه جمع می شن دور اون کارمند


 و با کنجکاوی می‌پرسن: چی می‌خواست این


کارمنده می گه: دیب


می‌پرسن: دیب؟ دیب دیگه چیه؟


می گه: بابا همون که این ورش


 دیب داره، اون ورش دیب داره


رئیس شاکی می شه و می گه: اینجوری


 فایده نداره. برو یه دونه 


دیب ور دار بیار ببینیم دیب چیه


کارمنده می گه: تموم شد


 آخرین دیب رو دادم به این بابا رفت

+نوشته شده در یکشنبه 8 اسفند‌ماه سال 1395ساعت12:07 ق.ظتوسط korosh zadbood | نظرات  4 

نظرات  4 

این داستان واقعی است و به اواخر قرن 15 بر می گردد 


در یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند


 زندگی می کردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ


 پدر می بایستی 18 ساعت در روز به هر کار 


سختی که در آن حوالی پیدا می شد تن می داد


در همان وضعیت اسفبار

 آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) 

رویایی را در سر می پروراندند

هر دوشان آرزو می کردند نقاش چیره دستی شوند

اما خیلی خوب می دانستند که پدرشان هرگز

 نمی تواند آن ها را برای ادامه

 تحصیل به نورنبرگ بفرستد

یک شب پس از مدت زمان درازی 

بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند

با سکه قرعه انداختند و بازنده می بایست برای کار 

در معدن به جنوب می رفت و برادر دیگرش را 

حمایت مالی می کرد تا در آکادمی

 به فراگیری هنر بپردازد

و پس از آن برادری که تحصیلش تمام شد باید در 

چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن 

نقاشی هایش حمایت مالی می کرد

 تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد

آن ها در صبح روز یک شنبه

 در یک کلیسا سکه انداختند

آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به

 معدن های خطرناک جنوب رفت و 

برای 4 سال به طور شبانه روزی کار کرد

تا برادرش را که در آکادمی تحصیل

 می کرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت کند

نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اکثر استادانش بود


در زمان فارغ التحصیلی او درآمد زیادی

 از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود

وقتی هنرمند جوان به دهکده اش برگشت

خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت و برگشت

 او به کانون خانواده پس از 4 سال یک ضیافت شام

 برپا کردند. بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد و

 یک نوشیدنی به برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی

 از سال هایی که او را حمایت مالی کرده بود

 تا آرزویش برآورده شود، تعارف کرد و چنین گفت

آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست تو حالا 

می توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت 

را تحقق بخشی و من از تو حمایت میکنم

تمام سرها به انتهای میز که آلبرت نشسته بود برگشت

اشک از چشمان او سرازیر شد

سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت نه


از جا برخاست و در حالی که اشک هایش را پاک

می کرد به انتهای میز و به

 چهره هایی که دوستشان داشت

خیره شد و به آرامی گفت: نه برادر

 من نمی توانم به نورنبرگ بروم

 دیگر خیلی دیر شده

ببین چهار سال کار در معدن

 چه بر سر دستانم آورده

استخوان انگشتانم چندین بار شکسته

 و در دست راستم درد شدیدی را حس می کنم

به طوری که حتی نمی توانم

 یک لیوان را در دستم نگه دارم

من نمی توانم با مداد یا قلم مو کار کنم

 نه برادر، برای من دیگر خیلی دیر شده

بیش از 450 سال از آن قضیه می گذرد

هم اکنون صدها نقاشی ماهرانه آلبرشت دورر 

قلمکاری ها و آبرنگ ها و کنده کاری های

 چوبی او در هر موزه بزرگی در

 سراسر جهان نگهداری میشود

یک روز آلبرشت دورر برای قدردانی از همه

 سختی هایی که برادرش به خاطر او متحمل شده بود

دستان پینه بسته برادرش را که به هم

 چسبیده و انگشتان لاغرش 

به سمت آسمان بود، به تصویر کشید

او نقاشی استادانه اش را

 صرفاً دست ها نام گذاری کرد

+نوشته شده در یکشنبه 1 اسفند‌ماه سال 1395ساعت11:40 ب.ظتوسط korosh zadbood | نظرات  4 

نظرات  4 

ملانصرالدین از همسایه‌اش دیگی را قرض گرفت


چند روز بعد دیگ را به همراه دیگی کوچک به


 او پس داد. وقتی همسایه قصه دیگ اضافی را 


پرسید ملا گفت: «دیگ شما در خانه ما وضع حمل کرد.»


چند روز بعد، ملا دوباره برای


 قرض گرفتن دیگ به سراغ 


همسایه رفت و همسایه خوش خیال این


 بار دیگی بزرگتر به ملا داد به این


امید که دیگچه بزرگتری نصیبش شود


تا مدتی از ملا نصرالدین خبری نشد. همسایه


 به در خانه ملا رفت و سراغ دیگ خود را


 گرفت. ملا گفت: «دیگ شما در خانه ما فوت کرد.»


همسایه گفت: «مگر دیگ هم می‌میرد» و جواب شنید


 چرا روزی که گفتم دیگ تو زاییده


 نگفتی که دیگ نمی‌زاید. دیگی


 که می‌زاید حتما مردن هم دارد.








دو زن با هم حرف می‌زدند. ناگهان یکی 


از آن دو که بی‌وقفه حرف می‌زد و تقریباً 


اجازه حرف زدن به دیگری نمی‌داد، گفت


 «و حالا باید برات بگم که دیروز چه چیزایی


 از دهان همسایه‌ات درباره تو شنیدم...»


دوستش گفت: «این دروغ است!»


زن پرحرف تعجب کرد و با ناراحتی گفت


 وا، من که هنوز چیزی نگفتم


 چطور ادعا می‌کنی که من دروغ می‌گم


دوستش جواب داد


من اصلاً نمی‌تونم فکر کنم تو چیزی 


شنیده باشی، برای اینکه به هیچ کس 


اجازه حرف زدن نمی‌دهی

+نوشته شده در سه‌شنبه 26 بهمن‌ماه سال 1395ساعت08:53 ب.ظتوسط korosh zadbood | نظرات  6 

نظرات  6 

  1    2    3    4    5    ...    166  >>