X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
ღღღسر سپردهღღღ

ღღღسر سپردهღღღ

خواب خواب میاره


پول پول میاره


ولی ایده آل ترین حالت این بود که خواب پول بیاره







هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در 


کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.


وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد


 تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند


هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر


 بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه


 بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار


 دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها


 نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که


 این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست


و اما خبر بد این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش 


دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را


 با کمر بند حوله حمامش دار زده است و


 متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود


هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت


 او خودش را دار نزد من آویزونش کردم تا خشک بشه


حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون 

+نوشته شده در سه‌شنبه 30 شهریور‌ماه سال 1395ساعت09:32 ب.ظتوسط korosh zadbood | نظرات  3 

نظرات  3 

سلام دوستای مهربونم

امیدوارم خوب و سرحال سرزنده باشین

دلنواخته کوتاهی رو آماده کردم که امیدوارم خشتون بیاد


دانلود

+نوشته شده در شنبه 20 شهریور‌ماه سال 1395ساعت11:38 ق.ظتوسط korosh zadbood | نظرات  1 

نظرات  1 

پسرکی از مادرش پرسید: مامان چرا گریه می کنی ؟


مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت


نمیدانم عزیزم، نمیدانم


پسرک نزد پدرش رفت و گفت: بابا


 چرا مامان همیشه گریه می کند؟ او چه می خواهد ؟


پدرش تنها دلیلی که به ذهنش می رسید


 این بود: همه زنها گریه میکنند، بی هیچ دلیلی


پسرک متعجب شد ولی هنوزاز اینکه


 زنها خیلی راحت به گریه می افتند ، متعجب بود


یکبار در خواب دید که داره با خدا صحبت میکنه


از خدا پرسید: خدایا چرا زنها این همه گریه می کنند؟


خداوند جواب داد: من زن را به شکل ویژه ایی آفریده ام


به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند.


به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند.


به دستانش قدرتی داده ام که حتی اگر تمام 


کسانش دست از کار بکشند، او به کار ادامه دهد.


به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش


 عشق بورزد، حتی اگر او را هزار باراذیت کنند.


به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد


 از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد.


و به او اشکی داده ام تا هر هنگام که خواست، فرو بریزد.


این اشک را منحصراً برای او خلق کرده ام


 تا هرگاه نیاز داشت، بتواند از آن استفاده کند .


زیبایی یک زن در لباسش، موها، یا اندامش نیست


 زیبایی زن را باید در چشمانش جستجو کرد،


زیرا تنها راه ورود به قلبش آنجاست







روزی خانمی در حال بازی گلف بود که توپش تو جنگل افتاد


 او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است


قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی


 تو را برآورده می کنم .زن قورباغه را آزاد کرد و قورباغه گفت 


 "متشکرم" ولی من یادم رفت بگویم شرایطی برای 


آرزوهایت هست؛ هر آرزویی داشته


 باشی شوهرت 10 برابر آن را میگیرد.


زن گفت اشکال ندارد !زن برای اولین آرزویش میخواست 


که زیباترین زن دنیا شود !قورباغه اخطار داد که شما 


متوجه هستید با این آرزو شوهر شما نیز جذابترین


 مرد دنیا می شود و تمام زنان به او جذب خواهند شد 


زن جواب داد : اشکالی ندارد من زیباترین زن جهان خواهم شد 


و او فقط به من نگاه میکند !بنابراین اجی مجی


 و او زیباترین زن جهان شد !برای آرزوی دوم خود


 زن میخواست که ثروتمندترین زن جهان باشد 


قورباغه گفت : این طوری شوهرت ثروتمندترین مرد جهان خواهد


 شد و او 10 برابر از تو ثروتمندتر می شود.زن گفت اشکالی ندارد


 چون هرچه من دارم مال اوست و هرچه او دارد مال من است 


بنابراین اجی مجی  و او ثروتمندترین زن جهان شد 


سپس قورباغه از آرزوی سوم زن سوال کرد و او جواب داد 


من دوست دارم که یک سکته قلبی خفیف بگیرم که شوهرم...

+نوشته شده در شنبه 13 شهریور‌ماه سال 1395ساعت09:28 ق.ظتوسط korosh zadbood | نظرات  6 

نظرات  6 

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند


آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.


زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم


مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره


زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم


مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری


زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی


مرد جوان: منو محکم بگیر


زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری


مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری


 و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه


روز بعد ، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد


 موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این 


سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد


یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت


 مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود


 پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی 


کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای


 آخرین بار دوستت دارم را از زبان او 


بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند






سلام.... 


ببخشید که دیر به دیر پیدام میشه 


یکمی سرم شلوغ شده 


خدا بخواد جبران میکنم



+نوشته شده در یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1395ساعت08:55 ق.ظتوسط korosh zadbood | نظرات  3 

نظرات  3 

در خلال یک نبرد بزرگ، فرمانده قصد حمله به نیروی عظیمی از دشمن 


را داشت. فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان داشت ولی


 سربازان دو دل بودند. فرمانده سربازان را جمع کرد، سکه از جیب خود


 بیرون آورد، رو به آنها کرد و گفت: سکه را بالا می‏اندازم


اگر رو بیاید پیروز می‏شویم و اگر پشت بیاید شکست می‏خوریم. بعد سکه


 را به بالا پرتاب کرد. سربازان همه به دقّت به سکه نگاه کردند تا


 به زمین رسید. سکه به سمت رو افتاده بود. سربازان نیروی


 فوق‏العاده‏ای گرفتند و با قردت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند


 پس از پایان نبرد، معاون فرمانده نزد او آمد و گفت قربان


 شما واقعاً می‏خواستید سرنوشت جنگ را به یک سکه واگذار کنید؟


 فرمانده با خونسردی گفت: بله و سکه


 را به او نشان داد. هر دو طرف سکه رو بود






مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود


 کشاورز به او گفت: «برو در آن قطعه زمین بایست


من سه گاو نر را آزاد می‌کنم. اگر توانستی دم یکی 


از این گاوها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.»


مرد قبول کرد. اولین در طویله که بزرگترین در هم 


بود باز شد. باور کردنی نبود، بزرگترین و خشمگین‌ترین گاوی که 


در تمام عمرش دیده بود بیرون آمد. گاو با سم به زمین می‌کوبید 


و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید و گاو از


 مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد.


 گاو کوچکتر از قبلی بود اما با سرعت حرکت می‌کرد


پس  جوان پیش خودش گفت: «منطق می‌گوید این 


را هم ول کنم چون گاو بعدی کوچکتر


 است و این ارزش جنگیدن ندارد.»


سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر می‌کرد 


ضعیف‌ترین و کوچک‌ترین گاوی بود که در تمام عمرش


 دیده بود بیرون پرید. پس لبخندی زد و در موقع مناسب


 روی گاو پرید و دستش را دراز کرد


 تا دم گاو را بگیرد اما گاو دم نداشت


+نوشته شده در شنبه 30 مرداد‌ماه سال 1395ساعت01:40 ب.ظتوسط korosh zadbood | نظرات  4 

نظرات  4 

  1    2    3    4    5    ...    161  >>