X
تبلیغات
رایتل

مرد چند ماه بود که...

مرد چند ماه بود که در بیمارستان بسترى بود 


بیشتر وقت ها در کما بود و گاهى چشمانش


 را باز مىکرد و کمى هوشیار مىشد اما در


 تمام این مدت همسرش هر روز در کنار بسترش بود


یک روز که او دوباره هوشیاریش را به دست آورد


 از زن خواست که نزدیکتر بیاید


 زن صندلیش را به تخت چسباند و گوشش


 را نزدیک دهان شوهرش برد تا صداى او را بشنود


مرد که صدایش بسیار ضعیف بود 


در حالى که اشک در چشمانش حلقه زده بود


 به آهستگى گفت : تو در تمام لحظات بد


 زندگى در کنارم بوده‌اى 


 وقتى که از کارم اخراج شدم تو کنار 


من نشسته بودى ، وقتى که کسب و کارم


 را از دست دادم تو در کنارم بودى 


 وقتى خانه مان را از دست دادیم باز


 هم تو پیشم بودى و الان هم که سلامتیم 


به خطر افتاده باز تو در کنارم 


هستى و مىدونى چى میخوام بگم 


زن در حالى که لبخندى بر لب 


داشت گفت : چى مىخواى بگى عزیزم 


مرد گفت : فکر میکنم وجود 


تو باعث ایجاد این همه بدبختی برای من شده

[ پنج‌شنبه 23 آذر‌ماه سال 1396 ] [ 09:58 ق.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 0 نظر ]

ستاره‌ شناسان موفق به کشف...

ستاره‌ شناسان موفق به کشف هفت سیاره شده‌اند


 که اندازه‌ای نزدیک به اندازه کره زمین دارند


 و همگی به دور یک ستاره در حال چرخش‌اند



محققان می‌گویند که در سطح همه این هفت


 سیاره ممکن است آب مایع یافت شود


 اما نکته مهم این است که سه سیاره از هفت سیاره


 کشف شده در فاصله‌ای از ستاره‌شان قرار دارند


 که می‌توانند قابل سکونت باشند. این سیاره‌ها


 برای اولین بار به وسیله تلکسوپ‌ فضایی اسپیتزر


 متعلق به سازمان فضایی آمریکا  رصد شده اند


هفت سیاره تازه کشف شده به گرد


 ستاره "ترپیست یک" (Trappist-1) 


که یک ستاره با حجم کم و دمای پایین است 


می‌چرخند. این منظومه کوچک در


 فاصله ۴۰ سال نوری زمین واقع شده است.

[ سه‌شنبه 21 آذر‌ماه سال 1396 ] [ 07:46 ق.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 2 نظر ]

زن وشوهری بیش از 60سال ...

زن وشوهری بیش از 60سال با یکدیگر زندگی 


مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی 


بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم


 صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر مخفی 


نمیکردند مگر یک چیز


یک جعبه کفش در


 بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته


 بود هرگز آن را باز نکند و


 در مورد آن هم چیزی نپرسد


در همه ی این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود


 و در مورد جعبه فکر نمی کرد. اما بالاخره


 یکروز پیرزن به بستر بیماری افتاد


 و پزشکان از او قطع امید کردند


در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع رجوع 


می کردند پیرمرد جعبه کفش را از بالای کمد


 آورد و نزد همسرش برد. پیرزن تصدیق کرد


 که وقت آن رسیده که همه چیز را در مورد آن


 جعبه به شوهرش بگوید. واز او خواست تا


 در جعبه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را 


باز کرد دو عروسک بافتنی و دسته ای


 پول بالغ بر 95 هزاردلار پیدا کرد


 پیرمرد در این باره ازهمسرش سوال کرد


پیرزن گفت


هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادر بزرگم 


به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در


 این است که هیچ وقت مشاجره نکنید


او به من گفت که هر وقت از دست تو


 عصبانی شدم باید ساکت بمانم و یک عروسک ببافم


پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت


 تمام سعی خود را به کار برد تا


 اشک هایش سرازیر نشود. فقط دو عروسک


 در جعبه بودند. پس همسرش فقط دو بار


 در طول تمام این سا های زندگی و عشق از 


او رنجیده بود. از این بابت در دلش شادمان شد


سپس به همسرش رو کرد و گفت


عزیزم، خوب، این در مورد عروسک ها بود


 ولی در مورد این همه پول چطور


 اینها از کجا آمده


پیرزن در پاسخ گفت


 عزیزم  این پولی است که از فروش


 عروسک ها بدست آورده ام


[ شنبه 18 آذر‌ماه سال 1396 ] [ 07:38 ق.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 6 نظر ]

سلطان بزرگی پس از اینکه...

سلطان بزرگی پس از اینکه گرفتار


 بیماری سختی شد گفت


  نصف قلمرو پادشاهی‌ام را به کسی 


می‌دهم که بتواند مرا معالجه کند


تمام طبیبان دور هم جمع شدند تا ببیند چطور


 می شود شاه را معالجه کرد اما نوانستند 


 تنها یکی از طبیبان گفت 


من می‌توانم شاه را معالجه کنم اگر یک آدم 


خوشبخت را پیدا کنید پیراهنش را بردارید


 و تن شاه کنید پادشاه معالجه می شود


شاه سربازانش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد


آنها به تمام شهرها سفر کردند ولی نتوانستند


 آدم خوشبختی پیدا کنند حتی یک نفر پیدا 


نشد که کاملا راضی باشد آن که ثروت داشت بیمار بود


آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد یا اگر


 سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی


 داشت یا اگر فرزندی داشت فرزندانش بد بودن


خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت 


کند یک شب پسر شاه از کنار کلبه‌ای فقیرانه


 رد می شد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می‌گوید


شکر خدا که کارم را تمام کرده‌ام سیر و پر غذا


 خورده‌ام و می‌توانم  بخوابم چه


 چیز دیگری می‌توانم بخواهم


پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن


 مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد


 هم هر چقدر بخواهد بدهند سربازان برای بیرون


 آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند اما مرد


 خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت


[ پنج‌شنبه 16 آذر‌ماه سال 1396 ] [ 09:48 ق.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 2 نظر ]

مردی حاشیه خیابان ....

مردی حاشیه خیابان بساط پهن کرده بود و نوشته بود


زردآلو هر کیلو ۲۰۰۰تومن


هسته زردآلو هرکیلو ۴۰۰۰تومن


یکی پرسید چرا هسته اش از خودش گرونتره


فروشنده گفت چون عقل آدم رو زیاد میکنه


مرد کمی فکر کرد و گفت، یه کیلو هسته بده


خرید و مشغول خوردن که شد با خودش گفت


 چه کاری بود


 زردآلو میخریدم هم خود زردآلو رو میخوردم


 هم هسته شو، هم ارزونتر بود


رفتو همین حرف رو به فروشنده گفت


فروشنده گفت: بـله، نگفتم عقل


 آدم رو زیاد میکنه


 چه زودم اثر کردد


[ سه‌شنبه 14 آذر‌ماه سال 1396 ] [ 08:28 ق.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 1 نظر ]
1 2 3 4 5 ... 173 >>