X
تبلیغات
چهره بلاگ

مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد.
وقتی پولهارا دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید : آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟

مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم.

سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و او را در جا کشت.

او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و از آنها پرسید: آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟

مرد پاسخ داد : نه قربان ، من ندیدم ؛ اما همسرم دید!



برچسب‌ها: جوک
تاریخ : چهارشنبه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1393 | 10:35 ب.ظ | نویسنده : korosh | نظرات (0)
دریای درختان نام جنگلی در شمال غرب کوهستان فیجی ژاپن است. این جنگل مملو از حفره های زیرزمینی مخفی و درختان سر به فلک کشیده است.

فضای جنگل دریای درختان بسیار تاریک است و اشعه های خورشید از میان شاخ و برگ انبوه درختان جنگل به سختی به داخل آن می تابد. نکته عجیب اینجاست که در جنگل درختان هیچ موجود زنده ای زندگی نمی کند و فضای ساکت و تاریک آن بسیار ترسناک است. امروزه جنگل دریای درختان به دو دلیل به شهرت رسیده است؛ اولین دلیل آن نمای زیبای کوهستان فیجی از جنگل دریای درختان است و دومین دلیل آن آمار بالای خودکشی در این جنگل است. 

بسیاری از افرادی که قصد خودکشی دارند با رفتن به این جنگل خود را می کشند. اینکه تاکنون چند نفر در این جنگل جان خود را از دست داده اند مشخص نیست اما طبق آمار در سال 2004 نزدیک به 108 جسد در این جنگل کشف شد. 

به دلیل بالا بودن آمار خودکشی در جنگل دریای درختان مسئولان ژاپنی با نصب تابلوهای هشدار دهنده سعی کرده اند تا افراد را به فکر وادارند تا از تصمیم خود صرف نظر کنند. هر سال افرادی با کمک مسئولان به صورت داوطلبانه به جنگل می روند تا اجساد مردگان را از این جنگل جمع آوری کنند.




برچسب‌ها: عجیب غریب
تاریخ : دوشنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1393 | 07:46 ب.ظ | نویسنده : korosh | نظرات (10)






برچسب‌ها: عکس خنده دار
تاریخ : یکشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1393 | 11:15 ق.ظ | نویسنده : korosh | نظرات (8)

به یاد آر چشمانی را که بر تو نگران بودند
به یاد آر دستانی را که شب ها با نوازش های خود دردهای تو را تسکین می دادند
به یاد آر دلی را که به خاطر تو زخم ها خورده است
آن هنگام زانو بر زمین بگذار و موهبت مادر را سپاس دار ...


ولادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها و روز مادر ( روز زن ) بر تمامی مادران عزیز مبارک باد.



تاریخ : شنبه 30 فروردین‌ماه سال 1393 | 12:57 ب.ظ | نویسنده : korosh | نظرات (6)

خانم جوانی که در کودکستان برای بچه های 4 ساله کار میکرد

 میخواست چکمه های یه بچه ای رو پاش کنه ولی چکمه ها به پای بچه نمیرفت.

بعد از کلی فشار... و خم و راست شدن، بچه رو بغل میکنه و میذاره روی میز، بعد روی زمین بلاخره با هزار جابجایی و فشار چکمه ها رو پای بچه میکنه و یه نفس راحت میکشه که ... هنوز آخیش گفتن تموم نشده که بچه میگه: این چکمه ها لنگه به لنگه است.
خانم ناچار با هزار بار فشار و اینور و اونور شدن و مواظب باشه که بچه نیفته هرچه تونست کشید تا بالاخره چکمه های تنگ رو یکی یکی از پای بچه درآورد.
گفت ای بابا و باز با همان زحمت زیاد پوتین ها رو این بار دقیق و درست پای بچه کرد؛ولی با چه زحمتی...که بچه یهو میگه: این پوتینها مال من نیست!!
خانم جوان با یه بازدم طولانی و کله تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبانگیرش شده، با خستگی تمام نگاهی به بچه انداخت و گفت آخه چی بهت بگم.
دوباره با زحمت بیشتر چکمه هارو رو در آورد. وقتی تمام شد پرسید: خب حالا پوتینهای تو کدومه؟
بچه گفت: همین ها پوتینهای برادرمه ولی مامانم گفت اشکالی نداره میتونم پام کنم....
مربی که دیگه خون خونشو میخورد سعی کرد خونسردی خودش رو حفظ کنه و دوباره این پوتینهایی رو که به پای این بچه نمیرفت به پای اون کرد. یک آه طولانی کشید و بعد گفت: خب حالا دستکشهات کجان؟ توی جیبت که نیستن.
بچه گفت: توی چکمه هام بودن دیگه!!!!



برچسب‌ها: داستان طنز
تاریخ : پنج‌شنبه 28 فروردین‌ماه سال 1393 | 10:19 ق.ظ | نویسنده : korosh | نظرات (12)

   1    2    3    4    5      ...    175    >>

تکتا تولز ابزار رایگان وبلاگ

تکتا تولزساخت کد موزیک آنلاین

کد آمارگیر

دریافت کد پیغام خوش آمدگویی

دریافت کد پیغام خوش آمدگویی

Bet365