X
تبلیغات
رایتل

حکایت...

در خلال یک نبرد بزرگ، فرمانده قصد حمله به نیروی عظیمی از دشمن 


را داشت. فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان داشت ولی


 سربازان دو دل بودند. فرمانده سربازان را جمع کرد، سکه از جیب خود


 بیرون آورد، رو به آنها کرد و گفت: سکه را بالا می‏اندازم


اگر رو بیاید پیروز می‏شویم و اگر پشت بیاید شکست می‏خوریم. بعد سکه


 را به بالا پرتاب کرد. سربازان همه به دقّت به سکه نگاه کردند تا


 به زمین رسید. سکه به سمت رو افتاده بود. سربازان نیروی


 فوق‏العاده‏ای گرفتند و با قردت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند


 پس از پایان نبرد، معاون فرمانده نزد او آمد و گفت قربان


 شما واقعاً می‏خواستید سرنوشت جنگ را به یک سکه واگذار کنید؟


 فرمانده با خونسردی گفت: بله و سکه


 را به او نشان داد. هر دو طرف سکه رو بود






مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود


 کشاورز به او گفت: «برو در آن قطعه زمین بایست


من سه گاو نر را آزاد می‌کنم. اگر توانستی دم یکی 


از این گاوها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.»


مرد قبول کرد. اولین در طویله که بزرگترین در هم 


بود باز شد. باور کردنی نبود، بزرگترین و خشمگین‌ترین گاوی که 


در تمام عمرش دیده بود بیرون آمد. گاو با سم به زمین می‌کوبید 


و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید و گاو از


 مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد.


 گاو کوچکتر از قبلی بود اما با سرعت حرکت می‌کرد


پس  جوان پیش خودش گفت: «منطق می‌گوید این 


را هم ول کنم چون گاو بعدی کوچکتر


 است و این ارزش جنگیدن ندارد.»


سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر می‌کرد 


ضعیف‌ترین و کوچک‌ترین گاوی بود که در تمام عمرش


 دیده بود بیرون پرید. پس لبخندی زد و در موقع مناسب


 روی گاو پرید و دستش را دراز کرد


 تا دم گاو را بگیرد اما گاو دم نداشت


[ شنبه 30 مرداد‌ماه سال 1395 ] [ 01:40 ب.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 4 نظر ]